|
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق برسرهر كوی وبام خواست
پرسید زان میانه یكی كودك یتیم كاین تابناك چیست كه برتاج پادشاست
آن یك جواب داد چه دانیم ما كه چیست پیداست آنقدر كه متاعی گران بهاست
نزدیك رفت پیرزنی كوژ پشت و گفت این اشك دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سال هاست كه با گله آشناست
آن پارسا كه ده خرد و ملك رهزن است آن پادشا كه مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشك یتیمان نظاره كن تا بنگری كه روشنی گوهر از كجاست
پروین به كج روان سخن از راستی چه سود كو آن چنان كسی كه نرنجد زحرف راست
-----------------------------------------------------
منبع : دیوان پروین اعتصامی
نوسته شده توسط : محمد کاشانچی
|